تبليغاتX
انسانم آرزوست
با زور اسلحه,سطح فکرش را بالا برد!!!

این سماور جوش است

پس چرا میگفتی

دیگر این خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن!

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دست هایت:

سینی نقره ی نور

اشک هایم:استکان های بلور

کاش

استکان هایم را

توی سینی خودت میچیدی

کاشکی اشک مرا میدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده ست

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز.....!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:53  توسط شاید انسان | 

مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت؟

باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید!

او با علی آشناتر است!

*دکتر علی شریعتی*

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:16  توسط شاید انسان | 

به تو خیانت می کنند تو مکن.

تو را تکذیب می کنند تو مکن.

تو را می ستایند فریب مخور.

تو را نکوهش می کنند شکوه مکن.

مردم شهر از تو بد می گویند اندوهگین مشو.

همه مردم تو را نیک می خوانند مسرور مباش.

آنگاه تو از ما خواهی بود.

((شکافنده علوم))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:25  توسط شاید انسان | 

من نماینده شهری دیدم

نطق می کرد بلند

( نطق پیش از دستور )

و به یک جاده آسفالته شهری قانع بود

 من سفیری دیدم

دوغ را با دوشاب تحلیل سیاسی می کرد

کشک را می سابید.

 من وزیری دیدم که گزارش می داد

که چه انجام شده است

ـ و چه خالی می بست ـ

شاعری دیدم من در هپروت

رفته از کاج بلندی بالا

چوبدستی در دست!

به ابوالقاسم فردوسی می گفت:

((الواط))

و به رستم می گفت:

((شعبان بی مخ))!

من به او می گفتم :

((ای سخن های تو چون بعضی  اشعارت سست

مرده را پشت سرش حرف زدن نیست درست))

 من رئیسی دیدم

                             که طبابت می کرد 

و وزارت می کرد

                          و وکالت می کرد      

و سفارت می کرد

                                                                           و کتابت می کرد

و صد و شصت و سه تا شغل دگر.......!

 

من همه اینها را دیدم وقتی که نبودم در خواب

                                           یا اولی الالباب!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16:0  توسط شاید انسان | 

بهار می آید!

بهار با آسمان آبی و شکوفه های سپید و صورتی می آید!

بیا تنها بهار را به خاطر بسپار!

فراموش کن بی برنامگی های انتخاباتی را!

بیا فراموش کن ترافیک کنترل نشده ی خیابان باران خورده را!

تنها بهار را به خاطر بسپار!

تنها 8/8/88 که میلاد ستاره هشتم علی واریان است!

تنها به فواید فکر کن!

((گاو))مفید و......!

1+3+8+8=20!

پس امسال بیست بودن را تجربه کن تا.......!

نو شو!

تنها به فکر دیوار وحیاط نباش!

حیاط خلوت دلت را آبپاشی کن.

امسال تنها فوق العاده ها را به دلت راه بده!

امسال آبی بیاندیش و آسمانی عاشق باش!

امسال تنفر را به زباله دانی بفرست و عشق را دو چندان کن!

هر صبح به آسمان و معبود سلام کن و یقین داشته باش سلامت را پاسخ گویند!

صبح ها لبخند را به یکایک عابران هدیه کن.

تنها به بهترین ها فکر کن تا........!

امسال..!

امسال بی نظیر باش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22:35  توسط شاید انسان | 

روشنفکر بود احتمالا!

درسته را ok و حذف را  delete می فرمود!

از سراپای جامعه و سیاستمداران و مردم ایراد می گرفت......!

صمیمیت را رو دادن می دانست و صبح تا ظهر تعریف اتومبیل نو

 پدر را می کرد و مدام از پنجره ماشین می فرمود:خط 11 خوش بگذره!

به محض نگارش جمله ای حکیمانه ازدکترشریعتی نگاهی عاقل اندر سفیه

 به نویسنده می نمود و با پوزخندی.....!

یقینا حتی محض......هم طرح جلد تفسیر قرآن را ملاحظه ننموده بود و.....!

بگذار بگویم که حتی از قرآن منزل(نازل شده)هم ایراد واهی می گرفت و.....!

روشنفکر هم روشنفکران  قدیم حداقل ته بحث به این جمله ختم می شد:وحی منزل

 که نیست!

خودکشی کرد تا یافتن بوف کور(صادق هدایت) وغافل از کوردلی روزگاران خویش!

مفهوم آزادی را با......اشتباه گرفته بود انگار!

عشق را تا قعر فرو آورده بود و عاشق.....!

بگذار از عشقبازی اش نگویم که باید تا کنسرت ساسی و اجرای

فرزاد حسنی بدوی!

بگذار از افکار به ظاهر متمدن و اندیشه احتمالا روشن او......!

اصولا با خلق الله مشکل داشت و دم از ایراد فلان وزیر و خاصه

 محمود حکیم(یوزارسیف حکیم)می زد.وقت عمل!تنها این جمله را

می شنیدی:چه ارتباطی به من و تو دارد؟!

شاید معتقد بود صلاح مملکت خویش خسروان دانند!

اما باور کن گاه گاهی صبح ها به معبود آسمان سلام می کرد!

او تنها یک روشنفکرنما بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط شاید انسان | 

    نور باید تا راهی نور شد.

بعد ازدوـسه ساعت معطلی طبق اصول و رسوم مرسوم راهی نور شدیم.

((شرف المکان بالمکین.اعتبار مکان ها به انسان هایی است که در آنها

زیسته اند و چه خوب گفته اند ((دو کوهه)) سالهای سال با شهدا زیسته است))

تا آخر درک بعضی از دو کوهه عکس های یادگاری با قایق هاست

چه تاسفی باید!

   با رخصت از مرد باران که استخاره اش فتح بود با پاهای برهنه راهی

((فتح المبین)) شدیم.راهی لاله زاری که هنوز دوردست ((شلیکا))دیدنی است

   ((اروند)) تا اروند است دل می برد از عاشق و چه دشوار است دل کندن از

او!

 

   فغان از مظلومیت ((هویزه)) از عشقبازی ((علم الهدی))تا خیانت بنی صدر!

   به نور سوگند کربلا قابل رویت بود در ((شلمچه))!

  شرم از شهیدی که شب هنگام قسم داد صمیمی ترین دوست را تا فردا

به شرط جانبازی راهی اروندش کند تا عملیات لو نرود و چه دشوار.....!

   ایمان موج میزند در پشت نوشت پیراهنت:می روم تا انتقام سیلی زهرا

 را بگیرم

   وای از 59 که کرخه هم خون می گریست!

   عشق حسادت می کند به نماز گزارت و حماقت لبخند می زند به

زنی که خاکت را غصبی می داند آسمان کم می آورد از باران دیدگان

شلمچه و آنجا تنها یگانه ستاره ای سوسو می زند تا نجوا به معبود رسد.

   و چه دیدنی است یاقوت دیدگان دخترکی که بزرگترین عبادتش گاه گاهی

سلام بود و حال......!

   نابودم تا دختری پدر شهیدش را سطح اروند حس می کند و به سوی

او در آب می شتابد و تنها تحیر.....!

    کلام سید شهدای اهل قلم((سید مرتضی آوینی)) حسن ختام:

خوشا آنانکه مردانه مردند و تو ای عزیز:می دانی تنها کسانی مردانه مرده اند که مردانه زیسته اند

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:17  توسط شاید انسان | 

از زمانی که خودش را شناخت عاشق بود

چشمانش را باز کرد.

عباس چای می داد و او پشت سر عباس خرما می گرفت.

دنیا-دنیا صلوات محمدی پسند ختم کردند تا روضه شروع شد.

امتحانات ترم بود اما گویی بچه درسخوان ها هم فیزیک و شیمی را فراموش کرده بودند و تصمیم داشتند

شعور حفظ کنند جای شعر!

-هرجا نشستی همنوا با شیعه فریاد بزن:یاحسین!

شور عجیب محفل بر تاریکی اندیشناک آن افزوده و پرواز به پرواز درآمده بود.

اقای نصیری تمام تلاش خود را کرد تا هم محلی ها متوجه حضور او در هیئت باشند و حسین تنها لبخند

می زد.

با کلی صلوات به اصطلاح محمدی پسند نور را به ظلمت دعوت کردند.

مراسم حسینی به جمع تجاری و فخر فروشی تبدیل شد و بحث هماهنگ سازی حقوق بازنشسته و

هدفمندسازی یارانه ها بود.

سوز سرد محرک لرزش دندان ها شد.

با((روایت فتح))آوینی بیدار شد.

می دانست که می دانم و می دانی در دنیایی که به اصطلاح زندگی می کنیم

 علی وار بخشیدن زهرایی اندیشیدن حسینی زیستن و زینبی مقاومت کردن.....

و کافیست محمدی بیایی انوقت اعزام می شوی به نقطه ای که عرب نی بیاندازد.

عباس با پیامکی عزاداری رسانه ای را یادآور شد.

اخر سالهاست عباس و حسین با ماسک شیمیایی روی ویلچر به مهمانی محرم

می روند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:4  توسط شاید انسان | 

دعوت فال حافظ انار و هندوانه!!!

بیا سورئال فکر کنیم:دانه های سپید برف بر سیاهی دل زمستانی ها

احترام هماره پائیز برای موی سپید زمستان

یا به قول سهراب:دانه های دل همچون انار

نسیان همه ی گله ها و مرور دنیای نداشته ی دیبا

بیا نهایت دلخوشی مان تعطیلی مدارس(جهت سرما)باشد و حتی

رفت و امد دبیر از شمال شهر به جنوب یا کمبود گاز هم به ذهنمان

خطور نکند

فقط به فیزیک و زیست فکر کن و هرگز از دبیر ادبیات خواهش نکن

شعر بخوانی اخر می دانی:هیچ وقت وقت نیست

کاش رادیو جوانی ها هم می دانستند نشانی به نام مهران دوستی سند

خورده اما ویزه برنامه ی یلدا.....

                                          

امسال هم انسانی کمتر است پدر بزرگ همیشه هستی!!!

زمستان تمام می شود حتی اگر همه ی شب های آن یلدا باشد

شاید روزی تیتر روزنامه ای این باشد:

((یلدای تبعیض با طللوع نور خاتمه یافت))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:9  توسط شاید انسان | 

شنبه به خدایی جهانیت اقرار می کنم

یکشنبه باران شکوه و عزتت را بارانیم

دوشنبه دستان همیشه نیازم بسوی درگاهت است

سه شنبه بخشنده ترینی در قلبم

چهارشنبه ها زندگی می کنم زیر سقف همیشه زنده

پنجشنبه تنهایی و پادشاهی حقانی ات راتحسین می کنم

و هفت شنبه سلام نثار می کنم به بهترین پدر دنیا!

اما هر ماه هر هفته هر روز و هر لحظه خدایی ات را بنده ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:25  توسط شاید انسان |